|
|
|
|
| ×.×.×.×.× عشق شاه كليدي است كه تمام دهليزهاي قلب را ميگشايد ×.×.×.×.× |
نگاهم را به شبی پر از نور ،پر از شوق ،پر از عشق ،پر از من سوق میدهم. و چه زیباست حس من،چه قشنگ است نگاه من.من چه می بینم؟ اکنون چشمانم را بسته ودر میان اینهمه اتفاق ،اینهمه حرف،اینهمه شادی شادی شادی از عاطفه به موژان میرسم.چه اتفاقی.... موژان نرگس نیمه شکفته! براستی موژان کیست؟ویا چیست؟ شاید گلی باشد در باغی،مرواریدی در صدفی،آب باریکه ای از نهری،ستاره ای در شبی ویا دیده ای در جسمی. چگونه تفسیر کنم؟ م و ژ ا ن اکنون که چشمانم بر روی تک تک واژه های موژان می چرخد در ذهنم امید،بزرگی،افتخار نقش میبندد که موژانی می تواند باعث باشد و هم نباشد. موژان شاید یک واژه باشد ولی یک دنیاست.یک دنیا که سراسر وجودش عشق است و عشق است وعشق. من به سبزی حضورش حیرانم.به صداقت خنده اش.به نمکین لعلش ومن به حضورش صادقم. و چه زیباست اکنون وقتی میبینم نگاشته ام نیز برای او از یادمان دیدگانم تر گشته و چه زیبا گفت مرد عاشق کاشانی: ......بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:52 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.
خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید. خدا خندید: وقت من بی نهایت است... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد:کودکیشان.....! اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو می کنند که کودک باشند. اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند... و بعد پولشان را از دست می دهند تا دویاره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال، زندگی می کنندو نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند. دستهای خدا دستانم را گرفت،برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر ،می خواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد، کسی است که به کمترینها نیاز دارد. بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.«همیشه» |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:59 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
زندگی جیره مختصریست مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:15 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
من دلتنگی،تو دلتنگی کاش نمیگذشت بچگی من بی وفا؛توبی وفا چیکار کنه با ما خدا؟ من انتظار،تو انتظار من باریدم،توهم ببار من اعتماد،تو اعتماد عشقو چرا دادیم به باد؟ تو خستگی من خستگی پس چیه معنیش زندگی؟ تو پر درد،من پر درد پائیز واسه چی میشه زرد؟ منم که تو،تو هم که من پس زیر وعده هات نزن من خاطره ،تو خاطره بمون تا یادمون نره من آرزو،توآرزو پس آرزو کن وبگو.........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:37 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
..و خدا زن را از پهلوي چپ مرد آفريد آري خداوند زن را از پهلوي چپ
مرد آفريد نه از سر او تا فرمانرواي او باشد نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد بلكه از پهلوي او تا برابر با او باشد و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد و از نزديكترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:2 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:38 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:3 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
سلام دوستان به هر حال بعد از 1 سال و اَندی تونستم آپ کنم منتظر نظرات قشنگتون هستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:14 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:47 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:17 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
زير يک سنگ سياه،دونه ای زد جوونه
سنگه افتاد ته رود،تا جوونه شد درخت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:57 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 6:37 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
الو سلام .... منزل خداست؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:40 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
جهود ومشرك اگر ياحسين ميگويند غلام مشركم ونوكر جهودم
من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:11 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:8 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني بود كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهام است كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود ..............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 21:36 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
تنهازماني كه بتواني به خودت عشق
بورزي،قادرخواهي بودموسيقي
ساكت قلبت رابشنوي*********
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:6 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:45 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
از خدا خواستم عادت هاي زشت را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني. از او در خواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. خدا فرمود:لازم نيست.روحش سالم است.جسم هم كه موقت است. از او خواستم لا اقل به من صبر عطا كند. خدا فرمود:صبر حاصل سختي و رنج است.عطا كردني نيست،آموختني است. گفتم مرا خوشبخت كن. فرمود:نعمت از من ،خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود:رنج از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديك ترت مي كند. از او خواستم تا روحم را رشد دهد. فرمود:نه!تو خودت بايد رشد كني.من فقط شاخ و برگ اضافي ات را هرس مي كنم تا بارور شوي. از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم. فرمود:براي اين كار من به تو زندگي داده ام. از خدا خواستم كمكم كند تا همان قدر كه او من را دوست دارد ،من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد در زندگی همه چیز را از من بخواهید که اگر برآورده شود نعمت است و اگر برآورده نشود حکمت است و از غیر من چیزی نخواهید که اگر برآورده شود منت است و اگر برآورده نشود ذلت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 21:41 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
امشب از سقف غزل ترانه هامو دارزدم تموم غصه هامو تو دل شب هوار زدم نقطه چينم سرنوشته اينه كه تو نموندي پيشم از سر خط مينويسم كه ديگه عاشق نميشم واژه هاي بي صدامو تا ترانه گريه كردم تو خودت اينو ميدوني من ديگه بر نميگردم اروم اروم مثل سايه قد كشيدي تو خيالم حالا دل كندي تو از من شدي روياي محالم حالا من تموم روزا با يه بغض سخت نشكن پي لحظه اي ميگردم كه فقط تو باشي و من انتقام مرگ عشق و من از اون چشات ميگيرم فكر نكن مثل قديما تو بگي بمير ميميرم ماجراي سنگ و شيشه ؛ اينه قصه هميشه من ميمونم و عزاي دلي كه عاشق نميشه............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:18 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
خوشحالم کسی به یادم نیست تا دلش ازم شکسته باشه خوشحالم که دیگه عاشق نیستم حالا کسی نمی تونه دلمو بشکنه خوشحالم که فقط تو بارون چهره ات رو میبینم تا وقتی می گریم کسی اشکهامو نبینه خوشحالم که نفهمیدم چرا رفتی چون هنوز چشم به راهتم و منتظرم که برگردی خوشحالم وقتی هوا ابری میشه چون فکر میکنم آسمان داره با من درد دل میکنه خوشحالم شبها خوابم نمیبره چون میتونم تو آسمون بین ستاره ها دنبالت بگردم خوشحالم نمیتونم چیزی بگم پس با خیال راحت برو چون نخواهم گفت : برگرد! خوشحالم که به تلخی زندگی عادت کردم چون عشق تلخت برام همیشه شیرین بود ولی دیگر
نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:41 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:6 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
مهم نيست دريا باشي يا اقيانوس،مهم
اين است كه آسمان در تو منعكس
شود!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:38 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:6 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
گفتمش نقاش رانقشی بکش اززندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید............ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:55 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ...
بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:52 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
از لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را به دستان صميميت
می دوزم حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته است تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه
چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بودند، پروازداده ای ای آزاده بهارآلود من زيباترين شعرعشق را از
چشمان تو می خوانم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:55 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته
گلی برای تو بريزم و نامت را در غزل های سبزم جاری کنم ای زيباترين
شعر عشق باآمدنت بهار می رويد و فصل زيبای گل به شکوه عظمتت
سجده می کندوبا هم میگویند تولدت مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:47 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
تورو خدا نظر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:34 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:25 توسط ع ل ی ر ض ا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
من عاشق خودمم عاشق خدا عاشق زیباییهای زندگیم عاشق عشق عاشق مهربونی عاشق محبت عاشق دوست داشتن عاشق شعر عاشق صداقت عاشق بارون عاشق خرداد عاشق خودم |
| دل نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آذر 1386 شهریور 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
خوش اومدی عزیزم
|